خرید بک لینک

گمانم نقطه اوج رهایی هر آدم وقتی است که بالاخره میتواند روبروی این دو گزاره بایستد و توی چشمشان نگاه کند.

1- ارزشش را ندارد

2- کاری از هیچ کس بر نمیآید.

شاید این دو گزاره گاهی فقط برای مرگ معنی پیدا میکنند اما گاهی بعضی رها شدنها دست کمی از یک بار مردن ندارد. میشود عوض نگاه کردن در چشمان مغاک در این دو گزاره نگاه کرد و تسلیم شد.

برچسب: نویسنده: آرتمیس رفیعی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 16:52

دیشب خانه ما مهمان بودند. پدر ب تازه از دنیا رفته و خلاف چیزی که روزهای اول نشان میداد افسرده و غمگین است. رابطه ب با پدرش شباهت زیادی به رابطه من با بابا دارد. از حالا فکر میکنم دور از جان وقتی بابا هم از دنیا برود من مینشینم جای حالای ب. با همین مقدار عذاب وجدان و همین مقدار حسرت و همین مقدار مثبت اندیشی که فقط از آن زندگی؛ خاطرات خوب را سوا میکنم و بدها را میگذارم توی انبار، در را به رویشان میبندم. ب معمولا برای دورهمیها موضوع خوبی پیدا میکند. جمله ای میگوید و نظر ما را میپرسد تا گفتگوی سازنده ای شکل بگیرد. دیشب دور هم تراپی کردیم. ب گفت «بچه ها نظرتان درباره این جمله چیه؟ همه چیز تمام میشود» من گفتم موافقم اصلا اگر چیزی تمام نشود که شروعی وجود ندارد مثلا به خوشبختی فکر کن که چقدر کلمه دستمالی شده ای است؟ توی قصه ها میگویند فلان و فلان با هم عروسی کردند و تا آخر عمر خوشبخت زندگی کردند اما مگر وقتی بدبختی نباشد خوشبختی معنایی دارد؟ وقتی درد نکشی مگر میفهمی درد نداشتن بچطور است؟ وقتی دور نباشی مگر هیچ وقت شوق دیدار را تجربه میکنی؟ اینها را همان دیروز از کسی شنیده بودم و چقدر به نظرم درست امد. کلمه به کلمه اش.

برچسب: نویسنده: آرتمیس رفیعی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 16:52

صفحه بندی